صدای ما

قاصدک بار سفر می بندی که از این شهر غریب که من از غربت ان میترسم دور شوی؟ و گل حسرت بنشانی به دو دستم که پر از عشق به نیلوفر هاست؟

گل پاییزی من کاش در سحرگاهان شبنم برگ نگاهت بودم وبه دلتنگ غروب چشم به راهت بودم.

غم غربت غمگینی به دلم سنگین است بی وفا رسم رفاقت این است؟

دارم از زندگی جدا می شم 

یا علی 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٩ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط فرزان نظرات () |

دیشب برای خانواذه ما واقعا شب بود؟؟؟؟از سیاهی شب هم سیاهتر باز خواهر اوشون

فیلش یاد هندستون کرد وزنگ زد که زندگی مارا تاریک کنه چشمتان روز بد نبیند انقدر سر شوهرم غرزدکلافهکه چرا دوشب به اون زنگ نزدیم که بیچاره مجبور شد سر منو وروجک خالی کنه گریهبیچاره وروجک انقده ترسیده بود که منو قسم میداد که تورو خدا مامان جوابشو نده طفلکی انقدر برای جامدادیش زوق کرد همه کوفتش شدافسوس

 منو وروجک رفتیم تو اتاق وهیچی نگفتیم اخر شب خودش پشیمان شد کلی از وروجک عذر خواهی کرد اما مگه ادم فراموش میکنه ؟؟؟؟؟حالا من انقدر غمگینم که حتی تمرکز ندارم بنویسمقهرگریهبه نظر شما با عذر خواهی میتونه دل وروجکو به دست بیاره؟؟؟؟؟/

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٩ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط فرزان نظرات () |

سلام به دوستای خوبم روز و روزگار به کامتان

این روزها سرم خیلی شلوغه محل کارم موقع ثبت نام وانتخاب واحد خونه هم دنبال خرید وسایل مدرسه برا وروجک این شیطون پسر چقدر وسواسه برای انتخاب بعضی روزها ساعتها می چرخیم تا اقا بالاخره یه کیف یا یه جامدادی انتخاب کنه برای خریدن جوراب ساعتها تو مغازه بودیم تا وروجک ببینه مرد عنکبوتی را انتخاب کنه یا لاکپشتهای نینجا دست اخر هم مجبور شدم همشونو بخرم کلکسیونی از جورابها با شخصیتهای مختلف کارتونیابرواقای اوشون هم طبق معمول کم حوصله وفقط میگه زودباشین هر چی میخواد بخر که بریم اخر سر هم مجبور شدیم منو وروجک تنها بریم خرید اونم که چشم باباشودور دید ته جیبمو خالی کرد از دست این جغلهچشمک

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط فرزان نظرات () |

سلام دوستای گلم عبادات قبول مارا هم دعا کنید.

این روزها وروجک خیلی شیطون شده ازدیوارراست بالا میره طفلکی تنهاست وخیلی زود از همه چیز خسته می شه وقتی هم اقای پدر وارد میشوند چون خسته هستند باید وروجک اهسته بیاد اهسته بره تا اوشون شروع به بد وبیراه نکنند دیروز وروجک چانه اش خورد رو اپن یه تیکه از زبونش کنده شد چقدر خون اومد خودش ترسیده بود اقای پدر وقتی نزول اجلال نمودن اگه بدانید چکار کرد که نگوعصبانی انگار که من مقصر بودم گاهی فکر میکنم ایا روزی اصلا عاشق بوده تعجبایا اون همه حرفهای عاشقانه ازدهن او خارج شده اصلا میدونه  دوست داشتن چیه پس اون همه عشق دروغ بود اخه چرا ؟به نظر شما چی میتونه این همه اونو تغییر داده باشه پای کسی در میون نیست چون مطمئنم لطفا مرا راهنمایی کنید

به خاطر وروجک نمی خوام ازش جدا شم البته خود هم هنوز دوسش دارمخیال باطلمتفکر

نوشته شده در پنجشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط فرزان نظرات () |

سلام به دوستای گلم

دیروز ساعت پنج وروجکو بردم برای امتحان خودم بیشتر از او دلشوره داشتم ولی باز شکر خدا وروجک روسفیدمون کردبا امتیاز ٩٨ پاس کرد سه شنبه ترم جدیدش شروع میشه نمیدونم چکارش کنم خوش خط شه خیلی بد خطه به خاطر همین هم دو امتیاز کم گرفت

انگار حوصله نداره بنویسه دیشب از دست باباش خیلی ناراحت شد اخه اوشون در فاز عصبانیت به سر میبردنعصبانی کار هر روزشه من عادت کردم اما ورجک نه اصولا با خودش هم مشکل داره اصلا وروجکو تشویق نکرد تنها گفت که چی  بشه بعد از اینکه وروجک خوابید کلی سر اوشون غر زدم کلافهآخه تو ذوق وروجک زده بودافسوسخلاصه با ناراحتی همه خوابیدیم  صبح زود هم روز از نو روزی از نو هر کدام به سمتی تا یاداشتی باشه برای فراموشیمتفکر

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٩ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط فرزان نظرات () |

بعد از گذشت دو ماه از جراحی چشم های وروجک دوباره آرامش به خونه ما اومد البته به شکل جدید تمام مدت باید مواظبش بودیم که زمین نخوره ضربه به سرش نخوره ضربه به چشماش نخوره تازمانیکه لنزهای چشماش به خوبی فیکس بشه طفلکی کلی ناراحت بود که نمیتونه تو پ بازی کنه اما بالاخره اینهم بگذشت اما به سختی غیر قابل وصف الان وروجکم کلاس اول را با موفقیت به پایان رسانده .تابستان هم برای اینکه از قافله عقب نمونه کلاس زبان هم رفته ودو ترم هم با موفقیت گذرانده تا کور شود چشم اونهایی که میگفتند عقب مانده است چیزی یاد نمی گیره (قابل توجه همکاران محترم)لبخند

راستی یادم رفت بگم امروز ساعت پنج عصر امتحان ترم ٣ زبان داره براش دعا کنیدماچ   

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٩ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط فرزان نظرات () |

بعداز چهار روز کم کم خوب شدم پسرکم هم بهتر شده بود شکر خدا دید نسبتا خوبی داشت با یک ماه مرخصیم موافقت شده بودتا خودم از وروجک مواظبت کنم هربار قطره میریختیم کلی وروجک اذیت میشد تا به خودم اومدم دیدم از خدا خیلی دور شدم دلم برای سجده کردن تنگ شده بوداز خودم متنفرشدم چرا اینقدر بنده خدا باید کم ظرفیت باشه با حرفهای شوهرم اروم شدم وضوگرفتم سراغ سجاده رفتم اخ چقدر دلم براش تنگ شده بود چه حسی داشتم نمی تونم بگم به ارامشی رسیدم که نگو دوست نداشتم از روی اون بلند شم انقدر گریه کردم تا همانجا خوابم برد شاید بگم در طول اون یک ماه هیچ وقت با چنین ارامشی نخوابیده بودم الابذکرالله تطمئن القلوب

نوشته شده در شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٩ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط فرزان نظرات () |

پرستارها هر کاری کردن اونو رو تخت بخوابونن نتونستن شوهرم هر کاری کرد نتونست ارومش کنه با وجودی که دو چشمهاشو بسته بودن تا نزدیک من شد اروم شد گفت مادری از چشام عکس نگرفتن چشامو کور کردن همه چیز تاریکه چشام میسوزه شاید باورتون نشه همه پرستارها هم گریه میکردن حتی پزشک مشاورش هم گریه میکرد من که دیگه اصلا گریه هم نمی تونستم بکنم دیگه هیچی نمی دیدم بدنم سست شده بود به خودم که امدم بخش ای سی یو بودم یه سکته خفیف کرده بودم سمت راست بدنم کمی کرخت شده بود سراغ وروجکمو کرفتم گفتن بردن چشمهاشو باز کنن ساعت یازده صبح پسرکمو اوردن پیشم پرسید مامان تورا هم کور کردن اشکهای ریزش اروم اروم پایین میومدبه زور خودمو کنترل کردم بهش گفتم کور نشدی کم کم خوب میشی بزور اونو از پیشم بردن دیگه نمیتونم ادامه بدم تا بعدگریه

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٩ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط فرزان نظرات () |

Design By : Night Melody